آیهان نفس مامان وبابا

خاطرات نور چشمم آیهان

خاطرات عید95

1395/1/12 12:11
نویسنده : مامان
71 بازدید
اشتراک گذاری

سلام نازم حالت چطوره 12روز از عید نوروز میگذره میخوام اتفاق هایی که تو این مدت افتاده رو بهت بگم روز اول بعد بیدارشدنت از خواب شیرین و خوردن نهار رفتیم عید دیدنی طرف های مامان فردای عید رفتیم جلفا که به فامیل های بابا عید رو تبریک بگیم دو روز تو جلفا و بازار جلفا گشتیم سومین روزش رفته بودیم خونه پسر عمه ی بابا که فرمانده کل منطقه مرند هستش خیلی با دیدنش ذوق کردی میگفتی که مامان (پلیس دی هاااااااا)لباس های پلیسی شو بهت نشون داد و وقتی اصلحه شو بهت نشون داد یکم عقب کشیدی و ترسیدی و گفتی (دودانی دی)عمو پلیس برات یه سوپرایز داشت اولین عیدی که ساله 93 بود رفته بودیم توپ کوچولوتو اونجا جا گذاشته بودیم سال 94رفتنی گفتن که توپت تو اون یکی خونمون هستش ولی کلی بهت وسایل پلیسی داد و به خاطر تو زنگ زد که ماشین پلیس رو بیارن دم در که تو سوارش بشی خلاصه امسال یعنی سال 95 که رفتیم توپت رو دادن چند روز بعدش رفتیم ارومیه وبرگشتیم خونه الان 1 روز مونده به 13بدر که قراره با آنا اینا بریم گردش انشاالله که برف نمیبارهخندونکمحبتمحبت

عکسای تو جلفاچشمک

عکس هایی که  تو ارومیه گرفتیمچشمک

و این عکسا رو هم کنار دریاچه ارومیه گرفتم ازت که با دیدن دریاچه خیلی ذوق کرده بودی و میگفتی من میخوام شنا کنمچشمکمحبت

و اینجا هم داری دکتر بازی میکنی و تبلت بازی خندونکآرام

 

 

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (0) ارسال نظر