آیهان نفس مامان وبابا
آیهان نفس مامان وبابا
خاطرات نور چشمم آیهان
قالب وبلاگ

سلام خوشکلم میخوام از اتفاق های بعد تولدت تا الان رو برات بنویسم عزیزدلم بعد تولدت  بامهسا رفتیم باشگاه ورزشی و سینما کلی تو باشگاه بازی کردی و ۳دور باشگاه رو دویدی همه تشویقت میکردن وتو سینماهم خیلی بهت خوش گذشت بعد با آنا اینا رفتیم پارک خیلی خوشحال بودی ولی وقتی خواستیم بریم سینما ۳بعدی ترسیدی‌ و فیلمو نگانکردی. نیشخند بعد رفتی سرزمین بازی که یه بازی داشت که از مانع ها رد میشدی و از یه جایی بیرون میومدی یه لحضه دیدم که داری گریه میکنی خیلی ترسیدم و اومدم دنبالت ولی نتونستم ازمانع ها رد بشم آخه جا نشدم ولی یه پسر بچه زودتر اومدوعشق منو نجات داد.صبح زود هم رفتیم درمانگاه براکنترل سلامت خدارو شکر که سلامت هستی.الانم که تو رختخوابت خوابیدی راستی عزیز دلم ۲روزه عادت کردی که شبها تنهایی تو اتاقت بخوابی ومن بهت افتخار میکنم قلب



[موضوع : ]
[ سه شنبه 28 ارديبهشت 1395 ] [ 1:48 ] [ مامان ]

سلام نفس مامانی حالت چطوره؟عزیزم۲روز دیگه تولدمون هست ولی چون به وسط هفته افتاده ۱۶اردیبهشت تولدت رو گرفتم انشاالله از روز تولدت هم عکس میندازم و برات میزارم از تدارکات تولدت بگم نازم ۵ماهه دارم باخودم میگم که چه کادویی برات خوبه چه خوردنی هایی خوبه و...بلاخره با کمک دوستان تونستم تمام کارامو حل کنم روز تولدت هم خیلی عالی بود وخیلیخوش گذشت انشاالله سالیان سال کنار هم جشن تولدمون جشن میگیریم قلب

 

 

اینجاهم روز تولدموندهست که آتا برامون گرفته لبخند

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 19 ارديبهشت 1395 ] [ 13:42 ] [ مامان ]

سلام نفسم چند روز پیش با خاله بیتا اینا رفتیم پارک آذربایجان نزدیک فرودگاه  وای وای وای وای عجب شلوغی کردی تو تعجب وقتی هواپیما فرود میومد با چه اشتیاقی از چادر بیرون میومدی و میپریدی برای اولین بار سوار تشک بادی شدی و کلی ذوق کردی و وقتی برات پشمک گرفتم با چه ادایی پشمک میخوردی  ولی در کل روز خوبی بود دوست دارم جان دلم

اینجا هم داری به فرود اومدن هواپیما نگا میکنیلبخند

اینجاهم غذاخوری آنا ایناست که ساندویچ سفارش دادیفرشته

 

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 24 فروردين 1395 ] [ 20:32 ] [ مامان ]

نفسم ۱۲فروردین با آنا اینا راهی جلفا شدیم و بعد یکم گردش تو جلفا رفتیم خونه آقا مقصود شب رو اونجا سپری کردیم و صبح روز بعد که ۱۳بدر بود با آنا اینا و عمه بابا وباباجون و مامان جون رفتیم سد ارس نهار رو اونجا خوردیم وقتی داشتن آتیش روشن میکردن فقط طرف های آتیش بودی و با یه چوب کوچولو که دستت بود آتیش بازی میکردی همه بهت میگفتن آیهان بسته بیا این طرف آتیش میگیری تعجب

بد ظهر از اونجا حرکت کردیم و باغ عمه بابا رفتیم چون اونجا سرد بود زیاد نموندیم وبرا شام رفتیم خونه عروس عمه بابات وبعد اونجا راهی تبریز شدیم انشاالله که بهت خوش گذشته باشه و سالیان سال در کنار هم باشیم دوست دارم یکی یدونمقلب



[موضوع : ]
[ شنبه 14 فروردين 1395 ] [ 11:57 ] [ مامان ]

سلام نازم حالت چطوره 12روز از عید نوروز میگذره میخوام اتفاق هایی که تو این مدت افتاده رو بهت بگم روز اول بعد بیدارشدنت از خواب شیرین و خوردن نهار رفتیم عید دیدنی طرف های مامان فردای عید رفتیم جلفا که به فامیل های بابا عید رو تبریک بگیم دو روز تو جلفا و بازار جلفا گشتیم سومین روزش رفته بودیم خونه پسر عمه ی بابا که فرمانده کل منطقه مرند هستش خیلی با دیدنش ذوق کردی میگفتی که مامان (پلیس دی هاااااااا)لباس های پلیسی شو بهت نشون داد و وقتی اصلحه شو بهت نشون داد یکم عقب کشیدی و ترسیدی و گفتی (دودانی دی)عمو پلیس برات یه سوپرایز داشت اولین عیدی که ساله 93 بود رفته بودیم توپ کوچولوتو اونجا جا گذاشته بودیم سال 94رفتنی گفتن که توپت تو اون یکی خونمون هستش ولی کلی بهت وسایل پلیسی داد و به خاطر تو زنگ زد که ماشین پلیس رو بیارن دم در که تو سوارش بشی خلاصه امسال یعنی سال 95 که رفتیم توپت رو دادن چند روز بعدش رفتیم ارومیه وبرگشتیم خونه الان 1 روز مونده به 13بدر که قراره با آنا اینا بریم گردش انشاالله که برف نمیبارهخندونکمحبتمحبت

عکسای تو جلفاچشمک

عکس هایی که  تو ارومیه گرفتیمچشمک

و این عکسا رو هم کنار دریاچه ارومیه گرفتم ازت که با دیدن دریاچه خیلی ذوق کرده بودی و میگفتی من میخوام شنا کنمچشمکمحبت

و اینجا هم داری دکتر بازی میکنی و تبلت بازی خندونکآرام

 

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 12 فروردين 1395 ] [ 12:11 ] [ مامان ]

سلام نازم سال ۹۵رو بهت تبریک میگم امروز ۱اسفند هستش صبح زود بیدارت کردم که خانوادگی کنار هم بشینیم توهم که شب دیروقت خوابیده بودی صبح به زور از خواب بیدارشدی میگفتی که مهدان بزار یکم بخوابم بعد از بیدارشدنت اومدی چند تا عکس گرفتیم و بعد تحویل سال و خوردن صبحانه باز خوابیدی بعد بیدار شدنت قراره بریم گردش باز عید رو به عزیز ترازجانم تبریک میگم انشاالله همیشه در زندگیت موفق و پیروز باشی و مامانی رو به آرزوش برسونیقلبقلبقلب

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 1 فروردين 1395 ] [ 11:23 ] [ مامان ]

سلام جانم یک روز مونده به عید۹۵دیشب عمو یعقوب اومد که برا آشپزخونمون کابینت بزنه خیلی کنجکاوی میکردی که ببینی داره چیکارمیکنه با پیچ وچیزای دیگه بازی میکردی و کارای عمو رو تکرار میکردی فدای پسر نازم برم من خجالتتا سال بعد خداحافظ جان دلم یادت باشه که مامانی عاشقته.قلب



[موضوع : ]
[ شنبه 29 اسفند 1394 ] [ 9:38 ] [ مامان ]

سلام نازم دیشب چهارشنبه سوری بود رفته بودیم خونه آنا بابات از قبل برات منور گرفته بود طاها هم چند تا نور افشان گرفته بود تو حیاط کلی بازی کردی وطاها همه ی نور افشان هارو روشن کرد خیلی ذوق کردی بعد با بابات و آنا اینا رفتیم تبریز گردی در کل روز خوبی بود دوست دارم عزیزمقلب

اینم اولین منوری که بابات برات خرید



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 26 اسفند 1394 ] [ 16:08 ] [ مامان ]

جون من به کمک مامانی یه هفت سین درست کردی چون سال 95 حیوان میمون هستش من عروسک تو رو برداشتم که به هفت سینمون اضافه کنم تو هم هی میری یو میای برش میداری و میگی مگه تو کوچولو هستی که میمون منو بر میداری ببین دستای تو بزرگه ماله من کوچولو منم میگم باشه برشدار باز یکم بعد من از اتاقت برشمیدارم و میزارم کنار هفت سین باز تو میای برش میداریخندونکچشمکهنوز هفت سینمون ناقص هستش و سبزه مونو تازه کاشتیمبوس

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 23 اسفند 1394 ] [ 12:44 ] [ مامان ]

سلام عشقم الان2سال و 10 ماه و 2 روز سن داری کم کم به عید نوروز95 و تولد 3 سالگیت نزدیک میشی چند روز پیش با دایی فرشید رفتی آرایشگاه که موهاتو کوتاه کنی دیشب هم دستتو میزدی تو آب لیوان و به موهات میکشیدی و میگفتی که مامان ببین من دهاتی شدمخندونک

نازم از غذا خوردنت راضی هستم ولی تازگیا یه روش پیدا کردم که با اشتیاق غذاتو میخوری مثلا میگم که این لقمه رو بخور بره تو شکمت تاب بازی کنه بعد لقمه ی بعدی رو میدم و میگم بزار این بره تو شکمت لقمه ی قبلی رو حل بده اینجوری میشه که راحت تر غذا تو نوش جان میکنی.چشمک

مثل همیشه عاشق خواندن آهنگ هستی و مثل خواننده ها میخونی اگه اینجوری ادامه بدی در آینده یه هنرمند بزرگی میشی ولی یادت نره که مامانی دوست داره یکی یدونش دکتر بشهخجالتیه آهنگی رو خودت تنظیم کردی که میگی(امان امان آی امان بو طاها نین الینن هالیم الوب دور یامان بو طاها نین الینن)خندونک

خوشگله مامان زبان فارسی رو دیگه بلد شدی و بیشتر جمله هاتو فارسی میگی و سلام و احوال پرسی رو هم به انگلیسی میگی فدات بشم که انقد تو باهوش هستی زیاد اجازه نمیدم با تبلت بازی کنی ولی کار کردن با تبلت و لپ تاب رو بلدی مسیر عکس وفیلماتو تو لپ تابت بلدی و میگی برو اونجا رو بزن...عاشق نقاشی کشیدن شدی و به مربع (محلب)میگی چند تا اشکال رو میتونی به خوبی بکشی عاشق پرش از روی تخت و مبل شدی به حیوانات علاقه داری و مامانی بهت قول داده چند روز دیگه که شهربازی باز شد ببرتت باغ وحش هرروز قبل خواب میگی مامان قصه میمون رو بگو بعد میگی وقتی رفتیم باغ وحش برا میمون موز میبرم میدم بخوره آرام

تازگیا که هوا گرم شده میگی مامان (باخ هاویا نه گوزلدی)هوا چه قشنگه منم مگم بریم بیرون میگی بریم و کلی خوشحال میشی چشمک

چند روز پیش اسباب بازی های کودکی تو جمع میکردم که چشمم به اردک ات افتاد یادمه 6ماهه بودی که رفته بودیم بازار برا خرید که منتظر بودیم بابا از پارکینگ بیاد کنار پارکینگ یه مرد اسباب بازی میفروخت که من ازت پرسیدم که پسرم کدومشو میخوای تو هم گفتی(اونان)وااااااااای نمیدونی که چقد ذوق کردم اصلا انتظار نداشتم که اون حرفو بزنی منم زود اون اوردک کوچولو رو برات گرفتممحبتمحبت

 

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 23 اسفند 1394 ] [ 12:16 ] [ مامان ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موزیک
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 26
بازدید دیروز : 11
بازدید هفته گذشته : 37
کل بازدید : 6006
امکانات وب
1